تبليغاتX
هبوط سوخته

هبوط سوخته

بیخودی دل به بودنت بستم...فکر کردم که دوستم داری

به خودم آمدم تو را هرشب...وسط روزهای تکراری

پنجره بودمت که باز شدم،پرده ها را کشیدی و رفتی

تو پر از حرف های بی درد و پنجره های رو به دیواری!

زندگی یک نوار خالی بود...پُر شده از سکوت آدم ها

گوش دادن به سرفه های تو...توی آهنگ کوچه- بازاری

گریه کن مثل بچگی هایت...گَ.ل.گَ.ل.ی توی آسمانت نیست*

تو به این چشم ها به این دنیا...گریه های مرا بدهکاری

دیگر از حد گذشته دلتنگی...گله ای نیست!فکر کن خوبم!

من دلم پُرتر از شکایت هاست...تو چه داری برای دلداری؟!...

 

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت20:12توسط سایه |

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما ...

به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت12:6توسط سایه | |

روزی هزار بار که شکر خدا کنیم
شاید که حق آمدنش را ادا کنیم
شب های ماتم آمده باید که خویش را
آماده تا برای دو ماه عزا کنیم
امسال هم بدون تو سر زد هلال غم
کی با رخ تو دیده به این ماه وا کنیم ؟
ما عهد کرده ایم ، به هر بزم روضه ای
اول برای روز ظهورت دعا کنیم
صاحب عزا بیا که به اذن نگاه تو
در سینه باز خیمه ی ماتم به پا کنیم
دستی بده که سینه زن نوحه ها شود
اشکی بده که خرجی این دیده ها کنیم
شاگرد مکتب شهدا و ولایتیم
هیهات اگر که بیرقتان را رها کنیم
یک روز میرسد که همه در جوار تو
عزم زیارت نجف و کربلا کنیم
محمد علی بیابانی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت21:58توسط سایه |

با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد
با اين شتاب ، حوصله را سر مي آورد
مي تازد و غنيمت جنگ غروب را
از چنگ سي هزار نفر ، در مي آورد
حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش
يك باغ سيب سرخ معطّر مي آورد
سرمست سود دادو ستدهاي كربلاست
دارد چقدر چادر و معجر مي آورد
نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجّل است
از بس كه گوشواره و زيور مي آورد
دود و تنور روشن و عطري شبيه عود
اينجاي روضه داد مرا در مي آورد
وحید قاسمی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت21:55توسط سایه |

خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت21:50توسط سایه |

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت...
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت
نمیبری بدنم را چرا به همراهت؟
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه می زند این نظم را به هم راحت
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...
دلی دوتا و  قد و قامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور می شوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت
حسین رستمی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت21:44توسط سایه |

چشم‌هایم را می‌بستم

دستش را دراز میکرد ... برایم ستاره می‌چید

یکبار قد بلندی کرد ...و خدا را ... بوسید

خودم دیدم ... خودم طعم لب‌هایش را چشیدم

مرد من افسانه‌ای نبود

‌ از جنس اسطوره‌ها بود

از آن مرد‌هایی‌ که از لایِ کتابی‌ آغوش باز میکنند و از تو قصه می‌‌سازند

مرد من از همان نسلی بود که هرگز نمی‌‌میرد

نسل عشق‌های بی‌ کلام

مرد من یکبار کویر را پیوند زد به دریایِ بیکران

مرد من !!! مثل یک افسانه بود ...


پ.ن1 : مردمن از همان نسلی است که هرگز نمی میرد 

پ.ن2:مرد من هزاربار کویر را پیوند زد به دریای بیکران

پ.ن3:مرد من مثل یک افسانه است .


+نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت21:38توسط سایه |

من فراموش می شوم یک روز
زیر این سنگ قبر می میرم
فاتحه فتح می کند من را
وقتی از چشم های تو سیرم

پس نگاهم نکن!برو!برگرد!
از همان راه های بیراهه
زیر گوشم نگو:[گلم!اینجا
عمر گل ها همیشه کوتاهه]

من گل تو نبوده ام هرگز
اسم من گم شده میان باد
می روم...دور می شوم از خود
بعد آهسته می روم از یاد

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت11:54توسط سایه | |

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود؟
آن دختري كه چند شب پيش ديده‌ايد،
دمپايي‌اش ـ تو را به خدا ـ تابه‌تا نبود؟
يك چادر سياه‌ِ كِشي روي سر نداشت‌؟
سربه‌هوا و ساده و بي‌دست‌وپا نبود؟
يك هفته پيش گم شده‌، آقا! وَ من چقدر ـ
گشتم‌، ولي نشاني از او هيچ‌جا نبود
زنبيل داشت‌، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد... نه آقا! گدا نبود!
يك خرده گيج بود ولي‌... نه‌! فرار، نه‌!
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود
عكسش‌؟ درست شكل خودم بود; مثل من‌
هم اسم من‌، وَ لحظه‌اي از من جدا نبود
يك دختر دهاتي تنها، كه لهجه‌اش‌
شيرين و ساده بود، ولي مثل ما نبود
آقا! مرا درست ببين‌... اين نگاه خيس‌...
يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟
ديشب صداي گرية يك زن شبيه من‌
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت11:43توسط سایه | |

راه كه مي روم
مدام بر مي گردم
پشت سرم را نگاه مي كنم
ديوانه نيستم
خنجر از پشت خورده ام

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت0:38توسط سایه |